![]() با سلام ورود شما را به این وبلاگ تبریک عرض می نمایم .
منوی اصلیآیا در طول زندگی شما تا کنون حوادث ناشناخته ای اتفاق افتاده است . شما میتوانید آن را بیان کنید تا توسط دوستان به کشف آن پی ببرید . من امیدوارم که ما در این سایت به کمک هم بتوانیم مسائل را حل کرده و سایتی جهانی در این خصوص داشته باشیم .
پست الکترونیک آرشیو مطالب آرشیو مطالب
جستجو
پیوندها
آمار وبلاگ
افراد آنلاين:
تعداد بازديدها: RSS
|
اسرار ( اعجاز ، تعبیر خواب ، جن و روح )
کمک به کشف حقایق روی داده برای شما ( اعجاز و تعبیر خواب ، جن ، روح و ... ) در علم تعبیر خواب ها
لطفاْ خوابتان را تشریح کنید
اگر بتوانم برایتان تعبییر می کنم اگر هم نتوانستم به بزرگی خودتان ببخشید با تشکر |+| نوشته شده توسط راهبر در چهارشنبه 1386/05/10 ساعت 3:4 بعد از ظهر |
معجزه و اعجاز
آیا در زندگیتان معجزه ای اتفاق افتاده است شما می توانی آن را به وسیله ما به جهانیان اعلام کنید . در ضمن اگر در شک هستید که معجزه است یا نه با ما در میان بگزارید . معجزه ۱ بهتر است از خودم شروع کنم معجزه ۱ وقتی که سال دوم دبیرستان بودم و از گناهانم پشیمان بودم هیچ امیدی نداشتم روی به سوی خداوند آورده بودم شبها همش گریه میکردم چون آرزوی مرگ می گردم این تنها آرزوی من بود راستش از خداوند گله داشتم چرا مرا نمی کشد که دیگه گناه نکنم و از این دنیا نجات پیدا کنم چرا خداوند ظاهر نمی شود تا من او را ببینم چرا فقط پیامبر مورد لطفش قرار گرفت تا با او دوست باشد و از همه بدتر به بعضی از جا های قرآن شک داشتم و قیول نمی کردم در حالی که اصلاً قرآن را مطالعه نکرده بودم و می گفتم هر چه عقلم بگه من کارهای خوب را قبول می کنم بد بد است و خوب خوب نباید خودمان را گول بزنیم این فلسفه من بود . یک شب وقتی که ایمانم ضعیف شده بود و با خودم گفتم خداوندا اگر تو را نبینم بس نیستی که خوابم برد می دانستم هست و دلم برای خودم خیلی می سوخت خلاصه خوابم برد یگ دفعه احساس کردم که ضربه ای به پایم میخورد چشمانم را باز کردم و بیداربودم دیدم که یک مرد قوی هیکل و قد بلندحدود ۲ متر زیر پای من است حالا اطرافم برادر و خواهرم و پدر مادرم خوابیده اند سریع پتو را روی صورتم کشیدم و از ترس عرق درشت از سر تا پام می ریخت صورت و بدن این فرد را تیره دیده بودم چون شب بود خلاصه در همان وضعیت بودم که دوباره به پام ضربه زد اما نه با دست با پا به نوک انگشتانم به آهستگی زد و گفت نترس من که کتابهای تعبییر خواب را خوانده بودم فهمیدم که این ازرائیل است و آمده جان مرا بگیرد و دیگر هم کاریش نمتونم بکنم باید برم خواب هم که نبودم بعد از مدتی (حدوداْ ۲ دقیقه )سرم را بیرون آوردم به خیال اینکه رفته به محض اینکه مرا دید گفت با من بیا گفتم میترسم گفت نترس گفتم به یک شرط می آیم گفت چه شرطی گفتم اینکه جونم را نگیری گفت باشد وچون در کتاب تعبییر خواب خوانده بودم هر که در خواب ببیند که با ازرائیل با لا میرود و برگردد مریضی سختی در حد مرگ می گیرد گفتم اگر برگشتیم من مریض نشوم گفت باشد ( جالبه من در آن موقه هر روز از خداوند آرزوی مرگ داشتم ولی ببین جان چه شیرینه ) . بعد گفت بلند شو من بلند شدم گفت پایت را روی پاهایم بگزار من هم همین کار را کردم و چون می دانستم از روی زمین بلند می شویم دور کمر اورا گرفتم چون قدش بلند بود و صورت من روی شکمش بود من هم سمت راست صورتم را روی شکمش گزاشتم و اصلاً بالا به صورتش نگاه نمی کردم چون می ترسیدم بعد از زمین بلند شدیم در حالی که داشتیم بلند می شدیم و نزدیک سقف می شدیم با خودم گفتم ایا روح من است که دارد می رود یا جسمم بهتره به پایین نگاه کنم که دیدم جایم خالی است و همه سر جاهایشان خوابیده اند دیگر خیلی ترسیدم و یکمی از ترس گرمم شد و عرق کردم و فهمیدم که با جسم دارم بالا می روم نزدیک سقف که رسیدیم انگار که سقف خانه مان از ابر باشد کمی شله ای به اندازه یک سوراخ به قطر بدن ۴ انسان معمولی باز شد از سقف همین طور که به داخل نگاه می کردم عبور کردیم که به همان صورت که باز شده بود بسته شد همان طور بالا می رفتیم و من می دیدم که از خانه مان در حال دور شدن هستم با اینکه شب بود اما انگار مهتاب آسمان را روشن کرده بود و من دور شدن را می دیدم حدوداً به اندازه یک ساختمان ۱۰ طبقه با لا رفته بودیم که من گفتم با خودم که بهتره یک کمی هم به بالا نگاه کنم اما به صورتش نگاه نمی کنم دیدم که نزدیک ابر ها هستیم و داریم از یک لایه ابر عبور می کنیم و هوا روشن تر می شود به پایین نگاه کردم دیگه چیز کمی دیده می شد لابلای ابرها محله مان را میدیدم که ابرها بسته شد انگار وارد یک دنیای دیگر شده بودم فضای این جا روشن تر بود و انگار درون این فضا نقاط نورانی بودند که می درخشیدند بعد وارد یک لای ابر دیگر شدیم به همین ترتیب ۵ لای ابر را طی کردیم اما سرعت رد شدنمان در این لایه های ابر و فضاها کمی سریعتر شده بود و من تازه داشتنم در کنار ازرائیل احساس امنیت می کردم که او گفت دیگر نمی تواند از اینجا جلوتر برود و یک نفر دیگر می آید و مرا می برد توی این فضا هوا روشن تر بود یک جور لطافتی احساس میکردم کمی خونک بود اما بادی نبود و رنگ نور فضا سفید بود مثل مهتابی اما سفید تر تا این که دیدم انگار یک نفر از دور می آید و سریع رسید کنار ما او سوار اسب سفیدی بود من را سوار کرد و در کنار او که بودم احساس بهتری داشتم و لباسهای سفیدش بوی خوبی می داد هیکل و قد او هم به اندازه ازرائیل بود احساس ترس نمی کردم بخاطر همین از او پرسیدم اسمش چیست که گفت اسرافیل او مرا با اسب تا دو طبقه بالا برد (توی مسیر خیلی شاد بودیم ) به طبقه ۷ که رسیدیم در بالای آن سقفی پر از ابرهای سفید مثل دود و ابرهای ژله ای سفید ابی نفتی سفید تیره مخلوط بود و هوا تا حدودی تیره بود که ناگهان سقف باز شد و یک دست بیرون آمد و او به من گفت این دست را بگیر و نترس و برو بالا من می ترسیدم فکر می کردم این پایان کار من است که او گفت نترس مگه نمی خواهی جواب سوالهایت را بگیری من نمی توانم از اینجا به بعد با تو بیایم انکار یک حس دوستی بین مان در همان مدت کوناه ایجاد شده بود که من دستم را در دست بیرون آمده قرار دادم و رفتم با لا به بالا که رفتم دیدم که انگار روی صفحه ای سنگی ایستاده ام ولی کمی نرم بود یعنی به صفتی سنگ نبود به سمت چپ نگاه کردم یک مرد خوش قیافه را دیدم با چهره ای خندان و شاد انگار لباسهایش به رنک مشگی و حاشیه اش به رنگ سبز بود لباس عرب ها را بر تن داشت به من سلام گفت من هم که خوشحال بودم به او سلام گفتم او همان کسی بود که مرا بالا کشید و بعد که در حال بالا آمدن بودم کنار رفت پشت سر این مرد دو در بزرگ دو لنگه ای بود که به فاصله یک متر از هم قرار داشتند سمت راست من که من به فاصله تقریبا دو متر با ان فاصله داشتم دیواری آتشین به رنگ قرمز و زرد ونارنجی مخلوط بود رنگ قرمز بیشتر بود این دیوار باعث روشنایی این فضا شده بود البته کل دیوار آتشین نبود انتهای آن که به دیوار روبرو وصل مشد به اندازه سه متر دیوار بود در جلویم دیواری بزرگ به حالت قوص بود که با نور افشانی دیوار سمت راست به رنگ تقریبا قرمز و زرد در آمده بود سمت راست دیوار روبرو یعنی انتهای قوص سمت راست یک منبر از آنهای که آخوندهای مسجد جهت روزه خونی بالای آن میروند بود که دسته هایش طلائی و حاشیه هایش طلائی بود رنگ خود منبر که حدوداْ ده پله داشت قهوه ای مایل به قرمز بود پشت سر من هم ابرهای بودن که بشگل دود از پایین به بالا می رفتند به رنگ آبی نفتی و مشگی قرمز تیره نارنجی تیره سبز تیره و حالت ژله ای ( مه غلیظ ) داشتند و پشتم شامل این دیوار میشد که خوب دیذه نمی شد و تیره بود انگار دیواری نیست مثل پرت گاه بود و من مواظب بودم که عقب نروم یک وقت نیفتم توی همین فکر و متحیر بودم که در پشت سر جبرئیل باز شد چند فرشته به شمایل زنها وارد شدند اما چهره شادی نداشتند با جبریئل صحبت کردن و رفتند بعد از رفتنشان یک دقیقه هم نشد که یک سری فرشته آمدند حدوداًَ ۱۷ نفر و کنار منبر ایستادند رو بروی من لباسهای آنها انگار سفید مایل به آبی بود که با نور دیوار سمت چپ به رنگ کمی قرمز و طلای در آمده بود لباسشان یک سره بود روی سرشان هم انگار شال بود مثل لباسهای حضرت مریم که توی نقاشی ها می کشن اما بالی مشاهده نمیشد و من نمی تونستم خوب پشتشان را ببینم اما چیزی که مشهود بود این بود که انها زیاد از من خوششان نمی آید یا این طور وانمود می کردندچون با شادی به من نگاه نمی کردد و نگاهشان سرد بود درحال نگاه کردن به آنها و جبرئیل بودم که در یکمی بیشتر باز شد و یک فرشته دیگر وارد شد به همراه سه فرشته دیگر انگار یه تاج هم روی سرش بود طلایی لباسهایش کمی زیباتر بود و انتهای لباسش دامنه داشت او هم با همان نگاه فرشته های دیگر به من نگاه میکرد کمی نرم تر و رفت روی منبر نشست و ان سه فرشته دیگر کنار فرشته های دیگر ایستادند به جبرئیل نگاه کردم او هم تا حدودی به او احترام می گزاشت بعد جبرئیل رو به من کرد و گفت سوالهایت را ازش بپرس من هم هر سوالی بود به ذهنم میرسید می پرسیدم ولی جبرئیل جواب می داد وانها فقط نگاه می کردند و هر لحظه چهرهشان شادتر می شد و بانگاهی مهربانانه به من نگاه می کردند ولی فرشته اصلی کمی شاد بود تا اینکه این سوال را پرسیدم اگر من نماز را فارسی بخوانم مشکلی دارد که جبرئیل نگاهی به فرشته بالی منبر کرد که یعنی جوابت را از او بگیر و او گفت نه مشگلی ندارد . اگر عربی بخوانی و نفهمی بهتر است یا فارسی و بفهمی چه می خوانی بعد از این جواب که من خوشحال شده بودم و انها هم همین طور در مورد امام زمان پرسیدم که ایا وجود دارد و قتی این سوال را پرسیدم تمام فرشته ها و جرئیل لبخند زدند و جبرئیل به من گفت بیا اینجا را ببین من رفتم جلو او مرا لبه دیوار پشت من برد و من روی زانو نشتم و خم شدم به جلو و روی دستنانم و زیر پرت گاه را نگاه کردم ابرها کنار رفتند و من از بالا محله مان را می دیدم انها یک مرد را که توی محله مان ادای امام زمانی مکرد و مردم کمی او را خل مجاز می دانستند اما ادم خوبی بود و ازارش به کسی نمی رسید نشان دادند و گفتند این است و دو باره یکی از دو ستانم را نشان دادن که او ادمی نسبتا بدی از نظر من بود و بعد پسر خود ان مرد را که ادای امام زمانی می کرد و او را مشناختم که کاملا یک پسر خراب است و چندین نفر دیگر را بعد من به انها گفتم که من اینها را می شناسم و ان پسر امام زمان که دیگه مطمئنم ادم خوبی نیست چطور او می تواند امام زمان باشد انها همه دوبار به من خندیدن بعد جبرئیل به من گفت هر کسی می تواند امام زمان خودش باشد ٬ تازه فهمیدم معنی آن خنده ها چیست ٬ بعد دوباره سوال پرسیدم درباره خداوند که او کجاست و چیست ان فرشته اصلی گفت او پشت این پرده آتش است و همجا هست اما این پشت پرده دیده می شود ٬ من تو دلم گفتم بپرم آن ور و ببینم چه خبره اما جراْت نداشتم ان فرشته که انگار فهمیده بود درون مغزم چه میگذرد به من گفت درست است که در ان طرف به اگاهی می رسی اما اگر بری ان طرف دیگر محو میشوی که من دیگه تو سرم بی خیال موضوع شدم در مورد قران و شک هایم گفتم که جبرئیل با دست اشاره ای به چند فرشته کرد و انها رفتند و بعد از چند مدتی دو رهن بزرگ که یکی خیلی بزرگتر بود اوردند بعد دو کتاب هم آوردن یکی خیلی بزرگ بود حدوداْ ۱۱۰در ۶۰ سانتی متر و دیگری۶۰ در۴۰ سانتی متربود من فهمیدم که آنها قران است من کنار کتاب کوچک نشستم و جبرئیل کنار کتاب قران بزرگ او گفت اگر مورد دیدی که مقاییر است روش خط بکش او بلند می خواند و من زیر انهای که شک داشتم خط می کشیدم و در روی یک سر ی که مقایر بود و نبود خط می کشیدم ( بعد ها معنی این خط کشی ها را فهمیدم تقریبا هشت سال بعد شروع کردم به خواندن قران و زیر ایه های که دعا و به نظرم پند بود و مهم بود خط می کشیدم هر بار که قران را تمام می کردم دوباره می خواندم خط می کشیدم و به مطالب جدیدی میرسیدم که انگار قبلا نبوده که یهو متوجه سالها قبل شدم و این حادثه و فهمیدم که همجای قران درست است و من اگر بکارم ادامه بدهم زیر همه ایه ها خط مکشم چون همه مهم است و هر بار که می خوانیم دیدمان یک طور دیگر شده و بهتر مطالب را درک مکنیم واقعاْ عجیب است ) ... . ادامه را بعداْ می نویسم .
معجزه ۲ چند روز سال قبل یعنی قبل از سال تحویل همه می گفتند که زمان تحویل سال نو حدوداْ ساعت ۴ صبح است ( در اداره همکارانم و در خانه خواهرم و فامیل ها همه جا حتی در تقویمها و اخبار ) اما من گفتم خدایا خیلی دوست داشم که زمان تحویل سال نو حدوداْ ساعت ۴ بعد ظهر باشد : باورتان میشود وقتی که صبح بیدار شدم دیدم همه آنهای که تا روز قبل مگفتند ۴ صبح انکار می کنند حتی در تقویم هم نوشته بود ۴ بعد ظهر اخبار هم همین طور من دیگر مات ماندم و با خودم گفتم خدایا شکرت من که می دانم زمان را تغییر دادی مدتها گذشت حدود ۲ ماه بعد دوباره از خواهرم و چند نفری پرسیدم یادتان است که ساعت سال تحویل چند بود گفتند ۴ صبح یا بعدظهر من گفتم ۴ بعد ظهر اما قرار نبود ۴ صبح باشد آنها همه گفتند درست می گی ولی چرا این طور شد که من ماجرا را برایشان گفتم . آیا این نمی تواند یک معجزه باشد من در سال قبلش سعی کردم به خدا نزدیک شوم حتی یک پله که آن سال در تمام لحظات رحمت خداوند و لطفش را احساس میکردم و مدام شکر می کردم . اعجاز قرآن ۱ فقط این را می توانم بگویم که اگر کسی دلش برای رضای خداوند باشد خداوند شرایطی برایش به وجود می آور د که او راضی تر می شود در صورتی که شکر نعمت هایش را بجا آورد .
ادامه مطلب |+| نوشته شده توسط راهبر در سه شنبه 1386/05/09 ساعت 5:3 بعد از ظهر |
دیدن جن
نظری نیست
بهتر است از خودم شروع کنم اولین جنی که دیدم یک شب وقتی که من کلاس سوم دبستان بودم ودر کنار پای پدرم مشغول نوشتن مشق شب و نگاه کردن به تلوزیون به همراه برادرم که 4 سال بزرگتر از من و خواهرم که 2 سال بزرگتر از من هستند، بودم . و مادرم در حیاط مشغول شستن لباس ها بود . ناگهان من دیدم که یک پیرزن که بینی آن حدود 10 سانت و پوست صورت او سبزه و چروکیده بود و بر پشتش قوز داشت از کنار پنجره حالمان که مقابل حیاط است و بین حال وحیاط نرده فلزی 70 سانتی بود در حال رد شدن است . ( پنجره مان چهار لنگه و قدی بود که از وسط دو لنگه آن باز می شد ) نظرم را جلب کرد و با دقت بیشتر و ترس به آن نگاه کردم او وقتی که داشت رد می شد انگار که فهمید دارم نگاهش مکنم به وسط پنجره که رسید مکس کرد و به من نگاه کرد در آن لحظه من دیدم که عدسی مردمک چشمانش بیضی و به رنگ سبز فسفری کثیف است ، ناگهان از همان عدسی چشمانش مثل چشم گربه نوری بیرون آمد به همان رنگ اما کمی روشن تر و به من خورد که زبانم بند آمد و دست و پا هایم قفل شد و نفسم به شماره درآمد وقتی که به حرکتش ادامه داد و همچنان مرا نگاه می کرد من با زور و زحمت پای پدرم را گرفتم و گفتم با اشاره سر اونجارو پدرم که دید نفسم دارد بند می آید و رنگی برام نمونده گفت چیزی نیست مادرتونه ، مادرت همچنان که این کلمات را می گفت اون پیرزن به نزدکی دیوار رسید و به دیوار نگاه کرد و رفت به داخل دیوار ، که بعد من تونستم صحبت کنم و گفتم یک پیرزن زشت از اینجا رد شد که یک چادر طوسی گل گلی کثیف بر سر داشت و یه قوز هم داشت و یک بقچه که بسته بود بیک چوب کوچک روی پشتش گذاشته بود و با یک عصای چوبی دیگر در دستش اما پدرم انگار باور نمی کرد ، که برادر و خواهرم هم گفتن اره بابا یک پیرزن از روی حمام پرید توی حال به وسط اتاق که رسید توی اتاق را نگاه کرد و مستقیم رفت ، برادر وخواهرم بنا به زاویه دیدی که داشتن تونستن ببینند که آن پیرزن از روی بام حمام به پایین پرید اما نتونستند ببینند که از توی دیوار رد شود ، خلاصه اینکه پدرم با عجله که نه چون از صحبت های ما ترسیده بود کمی با تاخیر رفت تو حیاط و از مادرم پرسید تو امدی تو حال و از کنار پنجره رد شدی که مادرم گفت نه من همش اینجا نشسته بودم و داشتم لباس می شستم . گفت بیا بالا حال بچه ها را ببین که مادرم که امد بالا تازه نفس ما آمده بود بالا . این اولین جنی بود که دیدم . نمیدانم شاید اون جن نبود چون ازکنار نرده آهنی به فاصله یک متری رد می شد و در ضمن از دیوار رد شد . نظر شما چیست ؟ جن ۴ راستی از واقعه بالا حداقل ۲۰ سال می گزرد اما بعد از اینکه این مطالب بالا را نوشتم دو روز بعدش یعنی دیروز رفتم خانه پدر خانمم و خواهر خانمم گفت چند شبی که خواب یک پیرزن را میبینم که من حرفش را قطع کردم و مشخصات بالا را بغیر از چشمش به او گفتم که او با تعجب گفت درست می گی و تو از کجا میدونی و خوابش را برام کامل گفت او گفت که خواب دیده است آن پیرزن در خانه آنها را زده و از او در خواست یک لیوان آب و کمک کرده و او رفته به خانم من گفته است که یک لیوان آب بده که دیر کرده و او عصبانی شده رفته کاسه را گرفته و زده زمین و یک تکه آن پریده و رفته توی چشم خانمم و کور شده بعد خواهر بزرگترش آمده و او را شدیدن کتک زده که چرا تو این کار را کردی که از خواب بیدار شده . به من گفت تعبیرش چیست من به او گفتم تعبییرش این است که آن پیرزن توسط تو به من پیغام داده که این مطالب را انتشار ندهم وگرنه خار توی چشمم من میکنه و یه بلا سر خانمم می آورد اما من به او گفتم نترس چون تنها بایید از خداون ترسید و تابع او بود این یک امتحان است که خداوند منرا مورد امتحان قرار میدهد که من این همه میگویم که فقط باید از خداوند ترسید آیا درست عمل میکنم و پای بند حرفم هستم . پس من نمی ترسم و به کارم در این سایت ادامه می دهم تا به کمک شما دوستان این سایت جهانی شود . جن ۷ جن ۱۰ |+| نوشته شده توسط راهبر در سه شنبه 1386/05/09 ساعت 4:50 بعد از ظهر |
دیدن روح و ارواح
روح ۱
سلام اینجا هم که نظری نیست بازم خودم شروع می کنم مدتی بود که داشتم تمرین احضار روح از توی کتاب احضار روح در ۴۰ روز می کردم هر روز که می رفتم به خرپشته ( اتاق کوچک بر روی بام خانه مان ) می دیدم که وسایلم همه ریخته پاش شده است با خودم می کفتم حتماً خواهرها یا برادر کوچکم شیطونی می کنند و مرا اذیت می کنند یا باد شدید است که از دریچه کوچک که پنجره ندارد وارد مشود چون تمام کارت پستالها ریخته پاش بود و عکسها از روی دیوار روی زمین ریخته شده بود و روی میز کوچک با پایه های ۲۰ سانتی ام سنجاق قفلی قرار داشت درست در وسطش هر روز به همین صورت که گفتم باد نیست کار بچه ها است ، خیلی عصبانی میشدم تا اینکه تصمیم گرفتم پیداش کنم چه کسی این کار را می کند و حسابش را کف دستش بزارم یک روز که زوتر از موقع مقرر آمدم و داشتم می رفتم بالا دیدم که از توی اتاق کوچکم سر و صدا می آید انکار یکی دارد اساس هایم را جابجا میکند و ریخته پاش می کند سریع رفتم بالا اصلاً هم انموقع نمی ترسیدم حتی اگر جن می دیدم اونو می گرفتم ، وقتی به پا گرد رسیدم که برم سمت پله های اتاق کوچیکه ( این اتاق سقفش کوچک بود و باید کمی سر را خم میکردیم داخلش می شدیم و عرضش ۱.۲۰و طولش ۲ متر بود ) ناگهان دیدم که صدا قطع شد باز من ادامه دادم و با خودم می گفتم دیگه گرفتمش که یکدفعه صدای باز و بسته شدن در آمد و یک چیزی مثل سایه یا ابری تیره از جلوی من از دو متریم رد شد و از در پشت بام رفت . تازه شصتم خبردار شد که روح ه نه جن که بعداً احضار روح کردم و فهمیدم که چه کسی و چرا آنجا بود و چه کار داشت ، رفتم به مادر و خواهر و برادرم گفتم و بعد فهمیدم بیچاره ها آنها از ترس اصلاً بالا نمی رفتن چون می دانستند من بالا در حال تمرین هیبنوتیزم و احضار روح و جن هستم . روح ۳ |+| نوشته شده توسط راهبر در سه شنبه 1386/05/09 ساعت 4:41 بعد از ظهر |
علم موجودیت حهان هستی و اخروی
شما می توانید در این سایت سولاتتان را چه در زمینه معنوی و دنیوی و اخروی و ... مطرح کنید .
|+| نوشته شده توسط راهبر در سه شنبه 1386/05/09 ساعت 9:43 قبل از ظهر |
حوادث نا شناخته و عجیب
سلام دوستان
آیا در طول زندگی شما تا کنون حوادث ناشناخته ای اتفاق افتاده است . شما میتوانید آن را بیان کنید تا توسط دوستان به کشف آن پی ببرید . من امیدوارم که ما در این سایت به کمک هم بتوانیم مسائل را حل کرده و سایتی جهانی در این خصوص در ایران داشته باشیم . |+| نوشته شده توسط راهبر در سه شنبه 1386/05/09 ساعت 9:39 قبل از ظهر |
|